وحشت در اردوگاه مارمالاد / R.L.Stine
مادر هیجان زده به بیرون پنجره اشاره کرد و گفت: ((نگاه کنید! یک گاو!)) برادرم الیوت و من هر دو نالیدیم. چهار ساعت بود که در بین مزارع می راندیم و مادر با دیدن هر گاو و اسبی به بیرون اشاره می کرد. او در صندلی جلو فریاد زد:((بیرون را ببینید! گوسفند!)) نگاهی به بیرون انداختم و یک دوجین گوسفند خاکستری را دیدم؛چاق و پشمالو، که روی تپه ی سرسبزی مشغول چرا بودند. چشمانم را تاباندم و گفتم: ((خوشگلند مادر!)) الیوت اضافه کرد: ((یک گاو آنجاست!)) دوباره شروع کرد! روی صندلی عقب دراز شدم و ضربه ای به او زدم و غرغر کنان گفتم: ((مادر، ممکن است یک نفر از خستگی منفجر بشود؟)) الیوت فریاد زد: ((بوم!)) واقعا بچه ی اسکلیه! مگه نه؟ پدر به مادر گفت: ((به تو گفته بودم. یک بچه ی دوازده ساله خیلی بزرگ تر از آن است که بتواند مسافرت طولانی با ماشین را تحمل کند.)) الیوت اعتراض کنان گفت: ((یازده ساله ها هم همینطور اند!)) من دوازده سال دارم و الیوت یازده سالش است. مادر پرسید: ((چطور ممکن است حوصله تان سر رفته باشد؟ نگاه کنید؛ اسب!)) پدر از نیسان آبی اسپورتی سبقت گرفت. جاده از میان تپه های بلند و پرشیبی می گذشت. در دوردست، میتوانستم کوه های خاکستری رنگی را ببینم که در میان مه فرو رفته بودند. مادر با حالتی احساساتی گفت: ((چه مناظر زیبا و تحسین برانگیزی!!)) چسناله کنان گفتم: ((بعد از مدتی مثل عکس های تقویم دیواری خسته کننده و کسالت آور می شوند.)) الیوت به بیرون پنجره اشاره کرد: ((نگاه کنید!اسب....نیست)) او خم شد و خندید. فکر میکرد این بامزه ترین شعریه که یک نفر میتواند ببافد.الیوت به معنای واقعی کلمه "اسکل" است. مادر روی صندلی چرخید و چشمانش را برای برادرم تنگ کرد و پرسید: ((من را دست انداختی توله خر؟)) الیوت جواب داد: ((بعله!)) خودم را وسط انداختم و گفتم: ((البته که نه، چه کسی میتواند شما را مسخره کند مادر؟)) مادر شکایت کرد: ((کی می خواهید از این کار دست بردارید؟)) پدر اعلام کرد: ((ما از آیداهو گذشتیم. شهر بعدی ویومینگ است. به زودی به آن کوه ها خواهیم رسید. )) گفتم: ((شاید گاو های کوهی را هم ببینیم!)) الیوت زد زیر خنده. مادر آهی کشید: ((ادامه بدهید، اولین تعطیلات خانوادگیمان بعد از سه سال را خراب کنید.)) از روی دست اندازی رد شدیم و من صدای تلق تولوق تریلر را پشت سرمان شنیدم. پدرم یکی از آن تریلر های بزرگ قدیمی عهد بوق را پشت ماشین بسته بود و ما تمام غرب را با آن طی کرده بودیم. تریلر واقعا جالب بود. دور تا دور، چهار تخت خواب باریک داشت و یک میز کوچک که میتوانستیم دورش بنشینیم و غذا بخوریم. حتی یک آشپزخانه ی کوچک هم داشت. شب ها داخل تریلر میخوابیدیم. پدر جریان آب و برقش را وصل میکرد و ما تمام شب را درون خانه ی کوچک و شخصی مان می گذراندیم. به دست انداز دیگری برخورد کردیم. دوباره صدای تلق تولوق تریلر را شنیدم. همینطور که وارد جاده ی سربالایی کوهستان می شدیم، ماشین تلو تلو میخورد. الیوت پرسید: ((مادر، چطور بفهمم که در ماشین حالم بد می شود یا نه؟)) مادر تریپ یاور طغرل را برداشت و با صدای آرام گفت: ((الیوت تو هیچ وقت در ماشین حالت بد نمی شود. فراموش کرده ای؟)) الیوت جواب داد: ((درست است، فکر کردم شاید باید کاری بکنم!)) مادر سرش جیغ کشید: ((الیوت، اگر واقعا خسته شدی، میتوانی آهنگ دکتر ساسی رو پلی کنی گوش بدی. نخواستی هم خبرت بگیر بِکَپ!)) برادرم گفت: (( اینا دیگه خز شده اند.)) چهره ی مادر از عصبانیت سرخ شده بود. او مثل من و پدر و الیوت نیست. او بور است، چشمانش آبی است و پوست حساسش زود قرمز می شود. کمی هم چاق است . پدرم، برادرم و من، لاغر و تیره هستیم و هر سه چشمان و موهای قهوه ای داریم. پدر گفت: ((شما بچه ها نمیدانید که چقدر خوش شانسید که میتوانید مناظر خارق العاده ای ببینید.)) الیوت گفت: ((بابی هریسون به اردوی بیسبال با ویلچر رفته و جی ترمن هم به اردوی بی خوابی بدون سانسور، آن هم برای هشت هفته!)) اعتراض کنان گفتم: ((من هم میخواستم به اردوی بی خوابی بدون سانسور بروم!)) مادر بااوقات تلخی گفت:((تابستان آینده هر گورستانی خواستید بروید. اما این موقعیت بزرگی در زندگیتان است!)) الیوت غرغر کنان گفت: ((اما این موقعیت با کسل کنندگی خود، دهن مارو سرویس کرده است!)) پدر دستور داد:((ویندی، برادرت را سرگرم کن.)) فریاد زدم: ((ببخشید؟!چطور باید او را سرگرم کنم؟)) مادر پیشنهاد کرد: ((جغرافی در ماشین بازی کنید.)) الیوت نالید: ((نه، دوباره؟! من دیگه رد دادم.)) ایندفعه راست میگفت. مادر گفت: ((اول من. آتلانتا.)) آتلانتا با الف تمام می شود، پس من باید اسم شهری را میگفتم که با الف شروع می شد. گفتم: ((آلبانی، نوبت توست الیوت.)) برادرم لحظه ای فکر کرد: ((اوممم....شهری که با "ی" شروع می شود...))بعد صورتش را درهم برد و گفت: ((من بازی نمیکنم!)) برادرم از ریشه بازیکن بدی است. او بازی را خیلی جدی میگیرد و از باختن متنفر است.نتیجه ی گوش کردن بیش از اندازه ی آهنگ های امیر خلوت این است. صد بار به او گفتم برادر من ؛ کم گوش کن، همیشه گوش کن.حالیش نمیشود که!بگذریم، گاهی اوقات موقع بازی فوتبال یا سافت بال خیلی عصبی می شود. واقعا برایش نگرانم. گاهی وقتی فکر میکند نمیتواند برنده باشد، فقط بازی را ترک می کند، مثل حالا. مادر پرسید:((یک بازی دیگر چطور است؟)) الیوت پرسید: ((مثلا چی؟)) گفتم: ((من یک فکر دارم. چطور است که من و الیوت برای مدتی توی تریلر بمانیم؟)) الیوت فریاد زد: ((بله! خیلی خوب است!)) مادر جواب داد: ((فکر نمیکنم بشود. این خلاف مقررات است، درست است؟)) و چپ چپ به پدر نگاه کرد. پدر گفت: ((نمیدانم)) و سرعت ماشین را کم کرد. ما از میان درختان کاج می راندیم. هوا بوی تازگی و شیرینی می داد. الیوت درخواست کرد: ((جون دوتایی اجازه بدهید! خواهش می کنم... اجازه بدهید.)) پدر به مادر گفت: ((فکر نمیکنم اشکالی داشته باشد.البته تا زمانی که مراقب خودشان باشند.)) الیوت قول داد: ((مراقبیم)) مادر از پدر پرسید: ((مطمئنی که خطری ندارد؟))و دوباره چپ چپ نگاهش کرد. پدر سر تکان داد: (( چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟)) و چشمکی به مادر زد. او ماشین را به کنار جاده کشید. من و الیوت بیرون پریدیم و با عجله سوار شدیم. چند ثانیه ی بعد، ماشین دوباره به جاده برگشت. توی تریلر بزرگ بالا و پایین میپریدیم. الیوت به طرف پنجره ی عقبی رفت و گفت: ((خیلی خوب است! حالا تنها شدیم!)) و سریع یک آهنگ تتلو را پخش کرد(دیگه نگم آهنگه چی بود) در حالی که صدا به صدا نمیرسید داد زدم: ((من فکر های خوبی دارم؛نه؟)) و دستش را به طرفم دراز کرد. از پنجره ی پشتی به بیرون نگاه کردیم. به نظر می رسید که هرچه ما به طرف کوه بالا میرفتیم، جاده پایین و پایین تر می رفت. همچنان که ماشین جلوتر می رفت، تریلر بالا و پایین میپرید و تلوتلو می خورد. جاده به طرف بالا شیب برداشت، بیشتر و تند تر و درست این همان وقتی بود که دردسرهایمان شروع شد و افسوس خوردیم که چرا آهنگ الهی العفو را پخش نکردیم الیوت فریاد زد:((من بردم))او پیروز مندانه دستانش را بالا گرفته بود و می پرید.اگر فضای بیشتری در تریلر وجود داشت، حتی دور افتخار هم می زد. کمی مچ دستم را مالیدم و گفتم: ((زررررر نزن.سه از پنج. یه ضرب المثل هست که میگوید تا پنج نشه بازی نشه. باید بازی کنی، مگر اینکه مثل یابو ترسیده باشی و نخواهی ادامه بدهی!)) صد و یک درصد مطمئن بودم این حرفم رویش تاثیر می گذارد و الیوت نمی تواند تحمل کند که یک دختر یابو صدایش کند. او روی صندلی نشست. دوطرف میز باریکی نشسته بودیم و دست هایمان را به هم قلاب کرده بودیم. ده دقیقه ای می شد که داشتیم مچ می انداختیم. خیلی خوش می گذشت. چون هربار که تریلر از روی دست اندازی در جاده رد می شد میز باریک هم به بالا می پرید و ما مثل خر کِیف میکردیم. من به اندازه ی الیوت قوی هستم اما او مصمم تر است.خیلی خیلی مصمم تر!(دختره مثل اینکه نشنیده میگن به ریش نیست به ریشه است، بد جور تعجب کرده.(منظورم اینه:به زور نیست، به اراده ست)) امکان ندارد کسی را هنگام مچپانداختن دیده باشید که این قدر غر بزند و ناله کند، عرق بریزد و تقلا کند.به زبان ساده تر خودش را جر دهد. برای من یک بازی فقط یک بازی است. برای همین هیچوقت پِس (pes)باخت حساب بازی نمی کنم. اما برای الیوت هر بازی حکم مرگ و زندگی دارد. توی پنج بازی، دو بازی از سه بازی را برده بود و فکر می کرد که حسابی شاخ است. غافل از اینکه من بدبخت مچم پیچ خورده بود و دستم درد می کرد. اما واقعا میخواستم در این دور آخر شاخش را بشکنم. به میز تکیه دادم و دستش را محکم تر فشار دادم. دندان هایم را روی هم میساییدم و با حسی تهدید آمیز به تخم چشمانش نگاه میکردم...تخم چشم تو تخم چشم. او داد زد:((شروع کن.)) هر دومان با فشار دست هایمان، تقلا کردیم. صدای پدر و مادر که در ماشین آهنگ شهرام شپره گوش میدادند، به گوش میرسید و به من انرژی مثبت فوق العاده ای میداد. دست الیوت شروع کرد به خم شدن. بیشتر زور زدم.آهنگ ای قشنگ تر از پریا واقعا داشت معجزه می کرد! داشتم او را می بردم. فقط یکم دیگر مانده بود. او ناله ای کرد و دستم را به عقب هل داد. چشمانش را بسته بود. صورتش سرخ شده بود و رگ های گردنش باد کرده بودند. برادرم واقعا نمی تواند باخت را تحمل کند!آهنگ های شهرام شپره را هم همینطور! شتلق! پشت دستم محکم روی میز کوبیده شد. الیوت یک بار دیگر برده بود. البته من اجازه دادم که ببرد. دلم نمیخواست که به خاطر یک بازی احمقانه ببینم که سرش را به دیوار می کوبد. اما من لازم میدیدم هرچه زود تر سرم را به دیوار بکوبم، زیرا آهنگ عوض شده بود و حالا صدای حامد همایون بود که به گوش می رسید! الیوت بالا پرید و دست هایش را شادی کنان بلند کرد. ناگهان تریلر تکان شدیدی خورد و الیوت درحالی که محکم به دیوار کوبیده شد فریاد زد: ((آی!)) تریلر دوباره تکان خورد.من برای اینکه از روی صندلی به داخل باقالی ها پرت نشوم، لبه ی میز را قاپیدم:((وات دِ فا...؟)) الیوت جواب داد:((مسیرمان عوض شده! داریم به طرف پایین می رویم.)) و خودش را به سمت میز کشید. اما دوباره تکان سختی خوردیم و او مثل گل پهن زمین شد.درحالی که چهره اش مثل منگل ها شده بود گفت: ((هی.... داریم عقب عقب می رویم!)) همچنان که لبه ی میز را دو دستی گرفته بودم گفتم: ((شرط میبندم مامان رانندگی می کند.)) مادر همیشه مثل خلاف کارها رانندگی می کند(منظورش همونه که ما میگیم مثل گاو رانندگی میکنه) و وقتی که به او به سبک رویا نونهالی هشدار می دهید که عزیز من!داری با سرعت 200 کیلومتر در ساعت می رانی، همیشه میگوید: ((شعر نگو بچه جان. الان حس میکنم یک آهنگ از سیروان خسروی پلی کرده ام و در جاده چالوس دوچرخه سواری می کنم!)) تریلر مدام بالا و پایین می پرید و از روی دست انداز ها تلو تلو می خورد و پایین تپه می رفت. من و الیوت هم همراه تریلر بالا و پایین می پریدیم. الیوت یکی از تخت ها را گرفت و سعی کرد تعادلش را حفظ کند و فریاد زد: ((مشکلشان چیست؟دارند دنده عقب می روند؟چرا عقب عقب حرکت می کنیم؟)) تریلر به پایین تپه سر می خورد. خودم را از کنار میز بالا کشیدم تا از پنجره ی جلویی، نگاهی به ماشین بیندازم. پرده ی قرمز رنگ چهارخانه را کنار زدم و از پنجره ی کوچک نگاهی به بیرون انداختم. صدایم در گلو خفه شده بود. داد زدم: ((اِ... الیوت...مشکلی پیش آمده!آهنگ مامی ساری را بگذار!)) او همچنان که تریلر سرعت می گرفت، محکم تر به این طرف و آن طرف پرت شد و در همین حال جواب داد:((هان؟مشکل؟)) موجی از حیرت و سرگردانی در چهره ی الیوت دوید. یا خیلی خر فهم بود و منظورم را نفهمیده بود، یا فکر کرده بود من باهاش شوخی دارم و حرفم را باور نکرده بود! درحالی که به بیرون پنجره خیره شده بودم، جیغ کشیدم: ((شِت! تریلر از ماشین جدا شده! ما داریم از تپه سرازیر می شویم و با سرعت به خدا نزدیک می شویم!... خودمان تنهایی!)) الیوت بریده بریده گفت: ((ن... ن... ن... نه! وایسا دنیا من میخوام پیاااااده شمممم!)) او لکنت زبان نگرفته بود، بلکه به شدت مثل اون توپ قلقلیه که سرخ و سفید و آبی بود به این طرف و آن طرف پرت می شد؛ به سختی میتوانست صحبت کند. کفش هایش محکم روی کف تریلر کوبیده شدند.انگار داشت بندری می رقصید. سرم محکم به سقف خورد و ناله ی دردناکی سر دادم: ((آی!)) هردو به سمت عقب پرت شدیم و به سختی با قاب پنجره برخورد کردیم. من تقلا کنان قد کشیدم تا ببینم که به کجا می رویم. جاده با شیب زیاد تا پایین تپه پیچ و تاب میخورد و از میان درختان تنومند کاج که در دوطرف روییده بودند میگذشت. باز سرعت زیاد تر شد. بالا و پایین میپریدیم و می لرزیدیم. با خودم گفتم:((خدا... این رسمش نبود... من هنوز آخرین فصل گیم آف ترونز را تمام نکرده ام. آخر هفته آهنگ جدید تتلو میاد. اصلا همه ی این ها را ولش کنیم، من هنوز سینگلم! نزار اینجوری تموم شه. یا ابولفضل!)) و در همان حال آهنگ سکانسی که خدنگ های اخگر، همسر آینده ی بهرام رو می کشند(همه اینا رو نوشتم چون اسم آهنگه رو یادم رفته...بی انتها بود یا تا انتها؟ والا نم دونم خودتون پیداش کنین..اما مطمئنم که انتها رو داشت) را زیر لب زمزمه کردم.تند تر... تند تر... لاستیک چرخ ها زیر پایمان غریدند و تریلر کج و با سرعت خیلی زیاد به پایین سرازیر شد. (یه سوالی که اینجا وجود داره و من پس از سه دفعه خوندن کتاب هنوز گیرم روش اینه که یعنی تو جاده هیچ ماشینی نبوده که اینا بخورن بهش؟اگه کسی نظری داره لطفا منو شیر فهم کنه!) روی زانوهایم محکم سقوط کردم و مثل چی پهن زمین شدم. سعی کردم خودم را بالا بکشم اما تریلر تلوتلو خورد و مرا با کمر پرت کرد تو باقالیا. حیف شد.خیلی دوست داشتم اگه زنده موندم بخورمشون. روی زانوهایم بلند شدم و الیوت را دیدم که روی زمین مثل توپ فوتبال، اینطرف و آنطرف می رود. خودم را به سمت عقب تریلر پرت کردم و به بیرون پنجره نگاهی انداختم. تریلر از روی دست انداز بزرگی گذشت. جاده پیچ تندی داشت... اما ما که با آن نمی پیچیدیم! اوه مای گاد! واقعا قراره به دیدار الهی بشتابیم!... ما از جاده خارج شدیم و مستقیم به طرف درختان سر خوردیم. جیغ کشان (این دختره چرا هرچی میخواد بگه جیغ کشان میگه؟) گفتم: ((الیوت... آماده باش که به فاک بریم!))"متن اصلی اینه :((الیوت. الان تصادف می کنیم!))" تریلر تکان سختی خورد و من صدای تق تقی شنیدم. با خودم گفتم: ((دارد مثل خشتک شلوار از وسط جر میخورد!)) هر دو دستم را به دیواره ی تریلر فشار دادم و به بیرون پنجره زل زدم. درختان تیره از کنارم گذشتند. تکان شدیدی پخش زمینم کرد. صدای الیوت را شنیدم که اسمم را فریاد می زد: ((ویندی! ویندی! ویندی!)) چشمامو بستم و تمام عضلاتم را منقبض کردم و منتظر برخورد شدم... انتظار... انتظار... سکوت. چشم باز کردم. چند لحظه ای طول کشید که متوجه شدم دیگر حرکت نمی کنیم. نفس عمیقی کشیدم و روی پاهایم بلند شدم. از عقب تریلر فریاد ضعیف الیوت را شنیدم: ((ویندی!؟)) گشتم. پاهایم می لرزید و در تمام بدنم احساس عجیبی داشتم؛ انگار هنوز در حال بالا و پریدن بودیم: ((الیوت... حالت خوب است؟)) او روی یکی از تخت های بالایی پرت شده بود. جواب داد: ((بله فکر میکنم)) پاهایش را روی زمین گذاشت و سرش را تکان داد: ((دچار سرگیجه شده ام.)) اعتراف کردم: ((من هم همینطور. چه سواری ای بود!)) الیوت گفت: ((بهتر از ترن هوایی بود! بهتره از اینجا بزنیم بیرون.)) و روی پاهایش ایستاد. هر دو به طرف در رفتیم. خوب... قبل از سقوط داشتیم از تپه بالا میرفتیم و تریلر به طرف بالا ی تپه کج ایستاده بود. من اول به در رسیدم. دستگیره را قاپیدم. ضربه ی محکمی که به در کوبیده شد باعث شد از ترس به عقب بپرم. انگار در طویله را می زد! فریاد زدم: ((آهای!)) سه ضربه ی دیگر. الیوت فریاد کشید: ((پدر و مادرمانند. پیدایمان کرده اند! بازش کن! زود باش!)) لازم نبود به من بگوید که عجله کنم. قلبم به شدت می تپید. از دیدنشان خیلی خوشحال بودم! دستگیره را چرخاندم و در تریلر را باز کردم و نفسم بند آمد...به چهره ی مرد مو بوری خیره شده بودم. چشمان آبی رنگش در زیر نور خورشید برق می زدند. سر تا پا سفید پوشیده بود و لبه ی تی شرت آستین حلقه ای سفیدش را در شلوارک جیب دار سفیدش گذاشته بود و با حروف درشت و پررنگ روی تی شرتش نوشته بود؛ فقط بهترین ها. بالاخره خودم را جمع و جور کردم و گفتم: ((آ... سلام... داداچ!)) او لبخند کم رنگی تحویلم داد. به نظر می رسید که دوهزار تا دندان دارد. پرسید: ((هی بکس همه خوبین؟)) به اوگفتم: ((بله، ما خوبیم. کمی تکان خوردیم... اما...)) الیوت درحالی که مثل بز کلش را از لای چارچوب در بیرون کرده بود گفت: ((تو دیگه کدوم خری هستی؟)) لبخند مرد از روی لبانش محو نشد: ((اسم من بادی است. البته اسم اصلیم مش غلامعلی است اما وقتایی که لوبیا میخورم یه مشکلاتی پیش می آید. بنابر این رفقا زحمت میکشن بادی صدام میکنند)) من گفتم: ((من ویندی هستم. این روانی هم داداشم الیوته. ما فکر کردیم شما پدر و مادرمان هستید.)) سپس بیرون پریدم. الیوت دنبالم کرد و اخم کنان پرسید: ((پدر و مادر کجا هستند؟)) بادی به او گفت: ((من کسی را ندیدم، پسر. اینجا چه اتفاقی افتاده؟ شما از ماشین جدا شدید؟))سری تکان دادم و گفتم: ((پ.ن.پ . روی سرازیری تپه ها، به گمانم.)) بادی گفت: ((خیلی خطرناک است. حتما خیلی ترسیدید.)) الیوت گفت: ((ترس؟ من؟ ناموسا به قیافه من میخوره بترسم؟ الله وکیلی راستشو بگو)) چه بچه ای است! اول از ترس نزدیک بود تموم بدنش قهوه ای بشه، حالا تبدیل شده به پسر پدر پسر شجاع! (خداییش خودمم نفهمیدم چی تایپیدم)) من اعتراف کردم: ((تاحالا اینقدر نترسیده بودم!)) چند قدمی از تریلر دور شدم و میان جنگل را جستجو کردم. درختان با وزش نسیم ملایمی تکان می خوردند و خش خش می کردند و خورشید اشعه ی درخشانش را به پایین می تاباند. یک دستم را بالای چشمم حایل کردم و به اطراف نگاهی انداختم. هیچ نشانی از پدر و مادر نبود. (دروغ میگه... دنبال یه چوب تر تمیز میگشته. اینقدر حال میده یه چوب برداری و تو جنگل قدم بزنی و هر جوری که میتونی با چوبه یه کرمی بریزی که نگو!) میتوانستم جاده را از میان تنه های تنومند درختان ببینم و ردی را که چرخ تریلرمان روی زمین نرم ایجاد کرده بود. در واقع ما در طول مسیری در بین درختان حرکت کرده بوديم و تریلر به سراشیبی تند و تیز پایین تپه رسیده بود. گفتم: ((وای! ما شانس آوردیم.)) بادی با خوشحالی گفت: ((بله ، شما خیلی خرشانس هستید.)) او کنار من ایستاد و دستش را روی شانه ام گذاشت و من را چرخاند و گفت: ((ببین! ببین کجا متوقف شده اید!)) به بالای تپه نگاه کردم و در میان درختان، منطقه ی صافی دیدم و بعد متوجه تابلو ی بزرگ سفید_قرمزی شدم که روی دوتا پایه ی بزرگ قرار گرفته بود. مجبور شدم برای خواندن آنچه رویش نوشته شده بود، چشمانم دا تنگ کنم. الیوت بلند شروع به خواندن کرد: ((اردوگاه ورزشی شاه مارمالاد (به همراه ویژه برنامه ی فحش سنگین با تتل).)) بادی لبخند دوستانه ای زد و گفت: ((اردوگاه درست آن طرف تپه است. دنبالم بیایید.)) برادرم من و من کنان گفت: ((اما... اما... باید والدینمان را پیدا کنیم.)) بادی به او گفت: ((نگران نباش! شما می توانید در اردوگاه منتظر آنها بمانید.)) من اعتراض کنان گفتم: ((اما آنها از کجا بدانند که کجا دنبال ما باید بگردند؟ برایشان یک یادداشت بگذاریم؟)) ( #رپ_یعنی_اعتراض ) بادی لبخند خیره کننده ی دیگری تحویلم داد و گفت: ((نوچ. من ترتیبش را میدهم ، مشکلی نیست)) او از کنار تریلر گذشت و شروع به بالا رفتن از تپه کرد. تی شرت و شلوارک سفیدش در نور آفتاب می درخشیدند.(خارجی ها هم تو جنگل و لب ساحل شلوارک می پوشن. تنها فرقی که داره اینه که شلوارک ما پرچم آمریکاست. پس شاخ نشیم و فکر کنیم که فقط خودمون شلوارک داریم. #نکته_اخلاقی! ) من متوجه شدم که حوراب و کفش های ساق بلندش هم سفید هستند.(نگاه... اینا تازه جوراب ساق بلند میپوشن. ما چی می پوشیم؟ دمپایی شستی نیکتا!) حدس زدم که این لباس فرمش باشد. حتما در اردوگاه کار می کند. بادی به عقب چرخید و با هر دو دست به ما اشاره کرد و گفت: ((شما دارید می آیید؟ زود باشید، از آنجا خوشتان می آید.))من و الیوت با عجله، دنبالش راه افتادیم. پاهایم موقع دویدن می لرزیدند. هنوز می توانستم کف تریلر را درحال لرزیدن و تکان خوردن خس کنم. فکر کردم که آیا دوباره به حالت قبلی بر خواهم گشت. همینطور که به راهمان روی تپه ادامه میدادیم، تابلوی بزرگ سفید و قرمز نمایان تر شد و من نوشته ی رویش را با صدای بلند خواندم: اردوگاه ورزشی شاه مارمالاد.با کلاس های فحاشی استاد امیر حسین مقصودلو. در کنار نوشته های روی تابلو، شخصیت کارتونی بامزه و بنفش رنگی، کنار عکس تتلو و جی جی که دست بر گردن هم انداخته بودند، نقاشی شده بود. شبیه حباب آدامس خرسی با طعم انگور بود. لبخند بزرگی روی چهره داشت و تاج طلایی رنگی روی سرش بود. از بادی پرسیدم: ((اون دیگه کدوم خریه؟!)) بادی جواب داد: ((او شاه مارمالاد است. جایگزین جدید نادر کوهستانی. او نشان خوش یمن ماست.)) درحالی که به پادشاه بادکنکی بنفش نگاه میکردم گفتم: ((نشان مزخرف و عجیبی برای یک اردوگاه ورزشی است. حداقل عکس امیر قلعه نویی و علی دایی رو کنارش میچپسوندین.)) بادی خفه خون گرفته بود. الیوت پرسید: ((تو در اردوگاه کار میکنی؟)) بادی سر تکان داد: ((جای فوق العاده ای برای کار کردن است. شلوارک که هست، جوج هم که هست، نوشابه هم که هست، جنگل هم که هست... فقط یه ترافیک خفن کم داره. من سرپرست راهنما ها هستم. خوب، خوش آمدید... بچه ها!)) من اعتراض کردم: ((اما ما نمی توانیم به اردوی شما بیاییم. باید پدر و مادرمان را پیدا کنیم، باید...)) بادی دستش را روی شانه ام گذاشت و دست دیگرش را روی شانه ی الیوت تکیه داد و ما را به بالای تپه هدایت کرد: (( چرا مثل سیاستمدارا هی میگی ما باید فلان کنیم؟! شما بچه ها لحظات خیلی بدی را گذرانده اید. بهتر است اینجا بمانید و کمی خوش بگذرانید تا من بتوانم به والدینتان خبر بدهم.)) ( #خر_شدن ) وقتی به بالای تپه نزدیک شدیم، صداهایی به گوشمان رسید. صدای بچه ها، فریاد و خنده. منطقه ی بدون درخت باریک شد و ردیفی از درختان بلند کاج، کنار درختان غان و افرا که روی تپه کنار هم جمع شده بودند، نمایان شد. الیوت از بادی پرسید: ((اینجا اردوگاه چه ورزشی است، دقيقاً؟)) بادی جواب داد: ((ما همه جور ورزشی داریم. از تنیس روی میز گرفته تا فوتبال آمریکایی. کروکت و فوتبال. تنیس هم داریم و همینطور تیر اندازی. حتی مسابقات دوره ای تیله بازی هم برگزار می کنیم! حالا کدومو بدم؟!!)) برادرم پوزخندی به من زد و گفت: (( اوه مای شانس! به نظر جای خوبی می آید!)) بادی روی شانه ی الیوت زد و گفت: ((فقط بهترین ها!)) من قبل از همه به بالای تپه رسیدم. به پایین تپه و اردوی میان درختان نگاهی انداختم. به نظر می رسید که چندین کیلومتر طول دارد. دو ساختمان بلند و سفید رنگ در دوطرف وجود داشت و بین شان تعداد زیادی زمین بازی ساخته بودند؛ زمین بیسبال، ردیفی از زمین های تنیس و دو استخر بسیار بزرگ شنا. بادی به آنها اشاره کرد و توضیح داد: ((آن ساختمان های بلند، خوابگاه ها هستند. میتوانید تا وقتی اینجا هستید در آنها اقامت کنید.)) الیوت گفت: ((شت! فوق العادست. دوتا استخر شنا!)) بادی گفت: ((به اندازه ی استخر های المپیک. ما مسابقات شیرجه هم داریم. تو شیرجه کار می کنی؟)) من به شوخی گفتم: ((بله، البته فقط در تریلر!)) الیوت به بادی گفت: ((ویندی عضو تیم شناست. )) بادی رو به من کرد و گفت: ((فکر میکنم امروز بعد از ظهر، مسابقات چهارجانبه ی شنا برگزار می شود. جدول برنامه ها را برایت چک می کنم. )) در طول مسیر به طرف پایین تپه به راه افتادیم. خورشید روی سرمان می تابید و پشت گردنم شروع به خارش کرد. یک شنای خنک به نظرم خیلی دلنشین می آمد. الیوت از بادی پرسید: ((کسی می تواند برای بیسبال ثبت نام کند؟ منظورم این است که شما یک تیم تشکیل می دهید یا برنامه ی دیگری دارید؟)) بادی گفت: ((شما هر ورزشی بخواهید میتوانید انتخاب کنید. تنها قانون اردوگاه شاه مارمالاد این است که سخت تمرین کنید.)) سپس بالای تی شرتش را کشید و گفت: ((فقط بهترین ها.)) نسیم ملایمی به صورتم خورد و موهایم را به عقب راند. می دانستم که باید قبل از تعطیلات کوتاهشان می کردم! تصمیم گرفتم به محض اینکه وارد خوابگاه شدم، چیزی پیدا کنم و با آن موهایم را از پشت ببندم. در نزدیک ترین زمین بازی، مسابقه ی فوتبالی در جریان بود. بچه ها سوت میزدند و فریاد می کشیدند. پشت زمین فوتبال، ردیفی از هدف های تیر اندازی نمایان بود. بادی به طرف زمین بازی رفت. الیوت کنار من آمد، پوز خندی زد و گفت: ((هی... ما میخواستیم به اردو برویم، نه؟ خوب ظاهراً که موفق شدیم!)) قبل از اینکه بتوانم جوابش را بدهم، سرش را مثل خر پایین انداخت و دنبال بادی رفت. یک بار دیگر موهایم را به طرف عقب هل دادم و به دنبالشان راه افتادم. اما با دیدن دختر بچه ای که از پشت تنه ی درخت تنومندی سرک می کشید، ایستادم. به نظر شش یا هفت ساله میرسید. موهای قرمز روشن و صورتی پر از کک و مک داشت و تی شرت آبی رنگ پریده اش را روی شلوار چسبان سیاهش انداخته بود. با صدایی که شبیه نجوا بود بلند گفت: ((هی... هی!)) به طرفش برگشتم. او صدا زد: ((به اینجا وارد نشوید! سیک تیرررر! فرار کنید! به اینجا نیایید!))
چرا هرکی مثل ما نیست یه لجنه انگله؟